خرید بک لینک
دست نوشته های ساکت تو هم ... تو هم بزرگ می شوی، بدون دست و پا زدنتو هم به قله می رسی، فراتر از خیال منتو هم به خواب می روی، میان شوق ایده هاتو هم تلاش می کنی، سحر برای پا شدنتو هم کنایه می زنی به چرخ سرخوش فلکتو هم درخت می شوی میان بوته و چمنتو هم کشانده می شوی برای کشف تازه هاتو هم ز آشیانه می پری برای بال و پر زدنتو هم ستاره می شوی میان آسمان شبتو هم بهانه می شوی برای قلب یک بدنشبی «سوال» محکمی به عمق سینه می رودو در تو رخنه می کند خیال سر بر آن زدنتو هم به جستجوی خود میان عکس کود

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 14:35

من به آن چشم به آن دست که در زیر تلی خاکستر در پی ساقه کم جان گیاه ‌ریشه را می جوید… من به آن چشم به آن دست که با عشق و امید در دل ریشه‌ی بی‌جان و کبود قطره را می‌جوید… من به آن چشم به آن دست که در لحظه‌ی مرگ در تن قطره‌ی جا مانده به خاک عطر را می‌جوید… آن‌که در دود و غبار در میان مِه سنگین غروب عطر را می‌یابد… عطر را می‌بوید… من به آن دلگرمم. من به آن قلب به آن باور پاک به دو زانوی خراشیده ز سنگ که پر از درد، ز شکوایه رهاست من به آن دلگرمم.

برچسب: نویسنده: محمد شمس تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 14:35

صفحه بندی